آیتک

درد دل جوونا + ...

هوای دلتان را داشته باشید

این حق مسلم توست که حال خودت را دریابی... لطفاً اگر غمگینی، ادای سرخوشان را درنیاور و نگو حال من عالی‌ست... و اگر مسرور و شادمانی، ادای غمگساران را درنیاور که خدای ناکرده چشم زخم دیگران، کمی از شادی مفرط‌ات بکاهد ..

 

لابد می‌گویید: همه‌جور دلتنگی دیده بودیم به‌جز دلتنگی برای خود ...

این دیگر چه‌جور دلتنگیست؟ نه ؟

کمی به آدم‌های اطراف‌تان که نگاه کنید، خوب می‌بینید که تازگی‌ها کم‌تر دل‌تان برای‌شان تنگ می‌شود.

 

خودمانیم؛ کسی که در این حوالی نیست، آیا اشتباه می‌گویم؟!!!

انصافاً چند وقت است که سراغی از فلانی، آری، همان دوست قدیمی یا حتی همین بستگان نزدیک نگرفته‌ایم...؟!

 

قدیم‌ترها بیش‌ تر دل‌مان تنگ می‌شد اما این روزها آن‌ قدر حجم ظرف دلتنگی‌ مان، مملو از دلتنگی برای خودمان است که دیگر جایی برای دیگران نمانده است!

البته غیر قابل پیش‌بینی هم نبود ...

 

وقتی‌که سال‌ها با بی‌توجهی به احساسات، نیازها، خواسته‌های قلبی و توجه به ندای کودک درون، به‌ آرامی از کنارشان می‌گذریم، پر واضح است که حداقل پیامد آن، این حال عجیب و غریب ماست!

 

تازه، ماجرا به همین‌ جا هم ختم نمی‌شود. اگر امروز به فکر خودمان نیفتیم، به‌زودی حتی دل‌مان برای خودمان هم تنگ نخواهد شد ...

 

همین چند روز پیش که داشتم در مورد علل افسردگی تحقیق می‌کردم، دیدم در بسیاری از سایت‌ها نوشته است که علل افسردگی هنوز برای جامعه‌ بشری نامعلوم است، چقدر مضحک، خنده‌ام می‌گیرد ...

 

دلیلی از این شفاف‌تر: که آن‌قدر از خودمان دوری می‌کنیم که دیگر دل‌مان برای خودمان هم آن‌قدری تنگ نمی‌شود که حتی نیم‌نگاهی هم در آینه به خود نمی‌اندازیم...! باور نمی‌کنید؟!!!

 

من زنان و مردان زیادی را می‌شناسم که مدت‌هاست شانه‌ای به موهای خود نزده‌اند یا فقط با اعتراض اطرافیان، تنی به آب زده و استحمام می‌کنند. به نظر شما آیا این، چیزی جز قهر با خود است؟!

 

لطفاً همین لحظه کمی با خود فکر کنید و از خودتان بپرسید: «دل‌تان چه می‌خواهد؟!»

همین الآن که برای‌تان می‌نویسم، من دل‌ام می‌خواهد لیوان چای و شکلاتی که روی میزم خیره‌ خیره به من زل زده است را میل کنم... پس لطفاً کمی صبر کنید تا من به ندای دل خود پاسخ دهم...

 

و اما بعد...

راستش حالا که دوباره شروع به نوشتن می‌کنم، کمی از آن‌چه که فکر می‌کردم، دیرتر شده است، می‌دانید چرا...؟!

 

چون تا زمانی‌که احساس گرسنگی، اندیشه و ذکاوتم را به خود اختصاص داده بود، نمی‌توانستم برای‌تان حرفی/کلامی از جنس بلور بگویم...

 

موضوعی که سال‌هاست ذهن مرا به خود مشغول کرده، همین موضوع « توجه به ندای دل و پاسخ معقول به خواسته‌هاست... »

علل افسردگی,توجه به ندای دل

لطفاً شما هم از همین لحظه‌ی اکنون آغاز کنید...

به ندای واقعی درون‌تان گوش دهید، با خودتان آشتی کنید، وقتی دل نازک‌تان از غم دلتنگی خود سبکبال شد، می‌تواند هم‌چون یک عاشق، دلش برای صدای یک چکاوک هم ‌تنگ شود، یا شاید دلش بوی بهارنارنج را بخواهد یا شاید هم خوردن یک بشقاب باقالی گُلپرزده پای کوه دربند را.

 

از کسی که هنوز دلتنگ خود است، چه انتظار که به‌یاد بیاورد نهال درخت کاشته‌ شده بر سر تربت پدر را که مدت‌هاست تشنه‌ی لیوان آب فاتحه‌خوانی‌ست که گمان می‌کرد روزی اگر پدر را نبیند، خواهد مُرد...

 

دیگر ملالی نیست. به قول صالحی بزرگ «جز گم‌شدن گاه‌به‌گاه خیالی دور، که مردم به آن شادمانی بی‌سبب می‌گویند...!

 

لطفاً تظاهر را کنار بگذارید، کسی به شبه قهرمان مدال نمی‌دهد و از هر رستم‌نامی، سهراب پهلوان زائیده نخواهد شد!

 

عزیز من بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد، نه به آن چه می‌نگری.

این حق مسلم توست که حال خودت را دریابی... لطفاً اگر غمگینی، ادای سرخوشان را درنیاور و نگو حال من عالی‌ست...

 

و اگر مسرور و شادمانی، ادای غمگساران را درنیاور که خدای ناکرده چشم زخم دیگران، کمی از شادی مفرطت بکاهد ...

 

وای بر ما چه ناآگاهانه به جنگ الهه‌ درون خود می‌رویم و چه مغرورانه گمان می‌کنیم که پیروزیم. آن‌چه گفتم، نه‌ تنها رهایی از اندوه و ماتم و افسردگی بود، بلکه به زبان این قاصر:

 

« شاید رمز خوشبختی باشد »

چرا وقتی‌که خوابت نمی‌آید، تختخواب غمناک خود را در آغوش می‌گیری...؟

و چرا وقتی‌که دلت می‌خواهد در یک عصر بهاری چند دقیقه‌ای چُرتی بزنی، همه می‌گویند چه وقت خواب است؟!

 

راستی ساعت شام‌خوردن، چه ساعتیست؟! زمانی به‌غیر از آن‌که گرسنه می‌شویم. »

همین بی‌توجهی‌ها به خواسته‌های دل است که امروز، روزگاری را برای‌مان می‌سازد که وقتی هنوز حداقل‌ها را هم نمی‌دانیم، گمان می‌کنیم می‌توانیم ازدواج کنیم چون ( الآن ساعت ازدواج است )...

 

و از بس دیگران می‌گویند دیر شده، چه ناآگاهانه به مقام پدر و مادر نائل می‌شویم...

شما را به خدا بیایید کاری بکنیم...

حالا دیگر این جان تو و جان پرستوهای مهاجری که هر بهار به آسمان شهر شما کوچ می‌کنند...

 

و حرف آخر این که...

ما خودبهاریم ، خویشتن را کرده ایم گم

کوروشتابان خود به دنبال بهاریم

فقدان هرعلت همه سوزوتب ماست

ازآن به عمر خود چومرغ بی قراریم

ما نوبهاریم کرده ایم گم لیک خودرا

نالان همه ازسوزدلگیر زمستان

مازخمی خارخودیم ، بی رای اغیار

ازماست برما ، زخم و هم دارو ودرمان

منابع: مجله شادکامی و موفقیت /سایت دانش رنگارنگ

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 107
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 ارديبهشت 1392ساعت 1 بعد از ظهر  توسط آیتک 

من این روزا یه حال دیگه ای دارم   همیشه هیچ وقت اینطور نبودم

همیشه نیمه ی خالی رو می دیدم   به فکر نیمه های پر نبودم

همیشه فکر می کردم زمین پسته  خدا رو سوی قبله میشه پیدا کرد

همین دیروز سمت این حوالی بود   یکی در زد ٬ خدا رفت و در و واکرد

من این روزا یه حال دیگه ای دارم  جهان من لباس تازه می پوشه

من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه  خدا با ما نشسته چای می نوشه

من این روزا یه حال دیگه ای دارم   جهان من لباس تازه می پوشه

من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه  خدا با ما

ملخ افتاده توی خرمن گندم   منم مثل همه از کار بیکارم

به جای داس ٬ شونه توی دستامه  فقط به فکر گندم زار موهاتم

اگه بارون به شیشه مشت می کوبه   بیا اینجا بشین کنار این کرسی

خدا با دست من دستاتو می گیره  تو از چشم خدا حالم رو می پرسی

نه اینکه بی خیال مزرعه باشم   دیگه از باد پاییزی نمی ترسم

نگو این آسیاب از پایه ویرون شد   خدا با ماست از چیزی نمی ترسم

نشسته چای می نوشه

من این روزا یه حال دیگه ای دارم   جهان من لباس تازه می پوشه

من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه  خدا با ما نشسته چای می نوشه

من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه  خدا با ما نشسته چایخدا با ماست......باور کن...... می نوشه

 

 

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 113
+ نوشته شده در  يکشنبه 4 فروردين 1392ساعت 4 بعد از ظهر  توسط آیتک 

دوست عزیزی که الان آن هستی لطفا نظر بذار

ممنونم

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 110
+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردين 1392ساعت 7 بعد از ظهر  توسط آیتک 

سیمین و جلال

سلام دوستان،فک کنم قبل از احوالپرسی باید عذرخواهی کنم ،عذر خواهی واسه این همه مدت که هیچی ننوشتم ... واقعا معذرت میخوام و خیلی تآسف میخورم واسه اینکه این ازمونم چقد بد موقع بود،یه وقت که داشتم در مورد عشق مینوشتم توی ذهنم بود ولی یادم نیس نوشتم یا نه که فک می کنم یه نمونه عشق که بعد از ازدواج باقی مونده و قشنگ ترم شده عشق جلال آل احمد و سیمین دانشوره ...

ولی خوب من خرخونی و استرس امتحان اجازه نداد بهم بنویسم تا اینکه چند روز پیش  شنیدم تو بی بی سی که خانم سیمین در گذشت...خوب مرگ که چیز غیر طبیعی که نیست افسوس خوردنم نداره واسه کسی که یه چیزی یادگار از خودش به جا گذاشته باشه نه اینکه مث بعضی از ماها بخوره بخوابه فردا بازم پاشه بخوره ... و احتمالا زیادم بخوره زودتر بیمیره...اینطوری زندگی کردن چه فرقی داره با یه مثلا گیاه چه عرض کنم تازه ما بیشتر جوو خراب می کنیم ...

از این موضوع بگذرم دلم می خواست راجع به نامه های جلال و خانم سیمین واستون بنو یسم شاید برین ببینین کتابای نامه هاشونو ـچند جلده- خالی از لطف نیست دیدنشون،اون سری نامه هایی رو که من خوندم مربوط به زمانی بود که سیمین اگر اشتب نکنم واسه ادامه تحصیل آمریکا بوده و جلال ایران،روزی چند تا نامه به هم میدادن مثلا روز۲۶ اسفند بعداز ظهر شب نصفه شب ،پست کردن نامه هام همچین آسون نبوده...

سیمین توی یکی از نامه هاش راجع به این مینویسه که دوستاش اونجا عکس جلال رو می بینن میگن که شوهرت خیلی خوشگله و به همین دلیله که تو به اون وفاداری ...بعد سیمین راجع به این احساسش   مینویسه که فک میکنه زیاد از جنبه جنسی واسه جلال جالب نیست و رابطه جلال با اون شاگرد و استاده ،جلال اونو مثل یه استاد دوست داره و یه همفکر...اینکه دوست داره واسه جلال یه همکار و همفکر و... باشه اما در اتاق خواب و در رخت خواب دوست داره عروسک جلال باشه و اینکه فک میکنه جلال از رابطه با اون لذت نمی بره بلکه رو حساب زن و شوهریه که رابطه دارن با هم...

و در جواب این فکر آخرش جلال واسش نوشته که:دختر تو هنوز خیلی خری...آخه اگر یه مرد از رابطه با زنی لذت نبره این همه انرژی چرا صرف کنه...

سیمین خواهری داشته اگر اشتب نکنه اسمش مهین بود که خوشگل و سفید و تپل بوده عکس سیمین،واسه خاطر همینم همیشه اون مورد توجه و محبت و توجه بیشتری بوده تو خانواده ،نمیدونم تریپ و اندام سیمین چطور بوده تو بچگی که مادر و مادربزرگش میگن سیمین فلانه این فلان که میگم واژه دقیقشو یادم نیست چی بود ولی از باقی متن نامه فهمیدم که به کسی میگن که بلوغ جنسی پیدا نکنه و  خلاصه تظاهرات جسمی و ظاهری زنانگی رو نداشته باشه تا اینکه سیمین در۱۴ سالگی بالغ میشه به اصطلاح.

جلال از این نامه های سیمین که همه حرفای واقعی قلبشو میزنه و چیزایی که تا به حال نگفته بود...خیلی به وجد میاد و خودشم میگه که ببین من چقد از این نوشته هات هیجان زده شدم و...

خلاصه خیلی رابطه جالبی با هم داشتن این دو نفر خیلی....

اول نامه هاشونم همیشه با تصدقت برم شرو شده...

بچه ها به خدا می سپارمتون و آرزوی یه سال خیلی خوب واستون می کنم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها : سیمین و جلال,
موضوع : | بازدید : 361
+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند 1390ساعت 7 بعد از ظهر  توسط آیتک 

سلام دوستای عزیزم ،این چند روزه برخلاف اونچه که گفتم اصلا درس نخوندم،یه کاری واسم پیش اومد انجام دادم ،همشم پای وب بودم اما فرصت آپ کردن نداشتم .هر دفعه که این وبلاگمو نیگا کردم بازدید کننده ها ۴۵-۴۰تا بودن خیلی تعجب کردم روزایی که آپ میکردم ماکزیم۶۰ تا بازدید داشتم،پس یا تبادل لینکام جواب داده یا ...

یا اینکه شماها خیلی بهم لطف داشتین و سری میزدین ببینین آپ کردم. خلاصه خیلی خوشحالم کردین ممنونم ازهمتون

اگر کامنتای شما رو جواب ندادم ببخشید منو .فرصت ندارم ۴شنبه کارت ورود به جلسه میدن واسه آزمون ،احتمالا جمعه باشه ازمونن استخدامی...بچه هادعا کنین به خاطر آزمون ارشدم شده یه هفته تعویق بیفته. چند تا پی دی اف دانلود کردم بختکی بخونم منابع که اعلام نشده

خلاصه  کلوم خیلی دوستون دارم و به خدا می سپرمتون تا بعد...

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 358
+ نوشته شده در  يکشنبه 23 بهمن 1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط آیتک 

سلام بچه ها،احوالات؟؟

دلم تنگ شد واستون، گفتم هم یه سلامی عرض کرده باشم،هم اینکه وبم آپ شه .

                                                                                   به خدا می سپارمتون

                                                                                               آیتک

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 261
+ نوشته شده در  يکشنبه 16 بهمن 1390ساعت 7 بعد از ظهر  توسط آیتک 

یه چند روزی به پیشه این چند سال اخیرم بر می گردم که همانا خرخونی باشه .

واسم دعا کنین قبول شم.البته خدا خیلی سرش شلوغه...

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 253
+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن 1390ساعت 6 بعد از ظهر  توسط آیتک 

در مورد عشق...

سلام دوستان،وققتتون به خیر،امیدوارم فرصت داشته باشین هم این پست رو بخونین هم پستای قبلی...

امروز میخوام باقی مطلب چند روز پیش رو بنویسم،قبل از هر چیز باید بگم عشق به خودی خود زیباست و قابل ستایش و من اصلا قصد ندارم احساسات شماها رو یا حتی نظرات شماهارو زیر سوال ببرم،صرفا نظرات شخصی خودمو مینویسم+اینکه شاید یه کم دیدگاه شما رو هم قلقلک بدم ،شاید تجدید نظر کنین ،شاید رو دیدگاه قبلیتون بمونین و واسه من بنویسین در هر ۲ حالش.متاسفانه ماها انقد تو زندگیمون یک تریبون آزاد رو تجربه نکردیم ،هر صحبتی رو جرم عمومی تلقی می کنیم و بابت نوشته های یه شخص تو دفترچه خاطراتشم دوس داریم دادگاه علنی ترتیب بدیم ،به همین دلیل پیشاپیش بابت همه شبههات احتمالی ازتون عذر میخوام.

گفتم که عشق نمود تناقضات درونی خلقت انسان و جدال امیال فطری و فیزیکی اونه و گفتم که زیباست و قابل ستایش.چرا ؟چون به هر حال تو هر شکلش نشان تلاش انسان برای رهایی از بند امیال پست و تجربه یه نوعی از تعالی و به سمت اون بخش خداگونه وجودش رفتنه اما بازم میگم این یک تلاشه صرفا! شاید بگیره شایدم نه...وبرعکس ما در این طی طریق یه سکندری سخت بخوریم و مخمون بریزه رو پیاده رو امیال حیوانی...اخبار اسید پاشی و... رو که حتما بیشتر از من خوندین

بچه ها شاید شما موافق نباشین اما من کاملا مصرم که یک جنبه مهم عشق میل جنسیه ،به دلایل متعدد.یکی از دلایلش اینکه چرا این پدیده شکوهمند تو نوجوونی کلید میخوره؟؟

زمانیکه افسار تصمیم گیری های ما ،برداشت های ما از جهان،روابط ما با دنیای بیرون به شدت تحت کنترل هورمونهای جنسیه،حتما ته دلتون دلایل منو قبول دارین! اگر نه به این سوالام جواب بدین:چرا هیچ وقت(هیچوقت هیچوقت که نه) یه پسر عاشق یه پسر دیگه نمی شه؟!چرا عشق های ما بعد از وصال کمرنگ و کمرنگ تر میشن؟؟(البته اینارو که میگم بر اساس نتیجه غالب موارده نه استثنائات) میدونین در تعریف عشقهای حقیقی و مرزبندی اون با مجازی که بر اساس مثنوی مولانا و آثار دیگه استنباط شده چی میگن؟اینکه عشق حقیقی عطشه!!یعنی اینکه وقتی به معشوق رسیدی بیتابی تو بیشتر و بیشتر بشه تا به فنای در معشوق برسی.نه اینکه مثل آب خوردن و غذا خوردن همچین که نیازت اوکی گرفت ...

می دونید بچه ها کسایی که خودشونو پیروان مکتب فرویدیسم می دونستن و-نه خود او البته- در دفاع از این نظریه که برای جلوگیری از انحرافات جنسی در جامعه باید آزادی مطلق جنسی وجود داشته باشه یه دلیلی آوردن، اینکه:از زمانی که در شهرها به حد کافی توالت عمومی احداث شده مردان در خیابان ادرار نمی کنن(قرن نوزدهم) می دونین چرا این نظرو داشتن.چون میل جنسی رو با حس نیاز به دفع ادرار مقایسه کردن...یعنی اینکه کاملا از دید فیزیکی بهش نگاه شده ...اصلا از این بحث بگذرم بهتره(اگر احیانا دوست داشتین  در آینده در مورد فرویدیسم،منتقدانش و پیروانش صحبت میکنم) حالا اینکه چرا اونا(غربیها) از این زاویه بهش نیگا می کنن،ما کاملا عکسش.منظورم اینه که چرا هر پسر۱۵ ساله ا ی اینجا (و البته هر دختر۱۲ ساله،یه سوزن به خودمونم بزنم بعد از چند جوالدوز به آقایون) با اولین جرقه عشق در مسیر مدرسه خودشو جای عراقی و عطار و مولانا فرض می کنه؟؟ به نظرم خیلی ریشه های عمیقی داره که در تارخ،نوع تربیت خانواده های ما،اعتقادات مذهبی و از همه شاید بیشتر ادبیات ما نهفته که چه عرض کنم پیدا هستن...

در ادبیات ما که حتما همتون توافق نظر دارین با من چقدر صحبت از سر و چشم ولب و... معشوق شده،اینجا یک نکته لطیفی وجود داره که می توان و باید در واقع از عشق مجازی به حقیقت عشق دست یافت و از همون سر و چشم و مژگان و فلان به خالق اونا رسید،ولی کی هست بیاد مچ ماها رو بگیره و بگه آقا تو نرسیدی ، تو تو همین سطحش موندی.قاضی خودمونیم ،مدعی خودمونیم،شاهدم خودمونیم !مثل همه کارای دیگه سر خودمون کلاه میذاریم !کی به کیه؟؟

ریشه شاید مهم تر تربیت خانواده و در سطح وسیع ترش عرف جامعه ست.از دوران مهدکودک گوش ما رو پیچوندن که با پسرا بازی نکن،هر چی شنیدی بیا به مامان بگو و ...بعد اونم که کاملا دیوار کشیده شده تا رسد به دانشگاه که یهو ورداشته میشه دیوارا .بنابراین واسه ماها جنس مخالف همیشه یه موجود اسرارآمیز و پیچیده در راز و رمز و ابهامه.وقتی با یکی از اونها تصادفا برخورد می کنیم یک گوشه ای از بروز بیرونی شخصیتش و نه درونش چش ما رو میگیره،اینم که کدوم گوشه ؟بازم ریشه داره خودش(درختش کردم دستی دستی) اینکه کدوم گوشه خود ما ضعف داره :مثلا من خجالتی باشم و طرف خوش صحبت،یا اینکه چیا رو از دیگران ناخداگاه دریافت کرده باشیم: دختر سبزه خوشگله یا چش رنگی یا... واز طرفی ما با یه سری پیش فرضهایی که به اشتباه از دین و عرف دریافت می کنیم همه جیو درون خودمون قضاوت میکنیم...ما با نیازهای درونی خودمون تعارف داریم ،رو درواسی داریم .نمی تونیم بپذیریم که بله فلان نیاز رو من هم به حکم طبیعتم دارم و تقصیری هم ندارم .نمیتونیم فبول کینم گه فلان موقعیت رو که دیروز دیگری رو به خاطرش سرزنش کردم واسه خودمم پیش اومد،همه چیو با دگرگون کردن به خورد خودمون و روح و روان خودمون میدیم(عادتی که از بچگی داشتیم،پدر مادرمونم داشتن...) اسم هوا و هوس رو میذاریم عشق.خوب اگه یه بار این کارو بکنیم هیچ ایرادی نداره،بعدا یا به معشوق نمی رسیم که دو حال داره :یا جاودان میشه یاد و خاطره اون یا فراموش می کنیم و می فهمیم که عشقی در کار نبوده.یا می رسیم باز ۲ حال داره :خدای ناکرده می بینیم همه چی سراب بوده و تا ته واقعیت تلخو سر می کشیم یا می چشیم و جرعه جرعه تا آخر عمر پشیمونیم و بچه هامونو از عشق نهی می کینم ... و بهترین حالش اینکه به معشوق برسیم و تا ابد عاشق بمونیم و ...بیش از این نمی تونم توصیف کنم جون بلد نیستم،انشااله همه ما به این حال دچار شیم!!

 من راستشو بخواین فک می کردم چنین حالتی بین ۲ تا آدم وجود نداره تا اینکه یه جلد از کتاب نامه های جلال آل احمد و سیمین دانشور رو خونم و لذت بردن واقعا(بعدا تعریف میکنم اینشالله)

اما راه کم خطر تر و کم هزینه تر از دید من به عنوان -یه موجود محاسبه گر، ترسو، محافظ کار و لوس و ...- اینه که اول با عقل ،با چش باز ،بی رو درواسی کلاه خودمونو قاضی کنیم،روحیات خودمون و طرفو -اصلا طرف نه- خودمونو، همه وجود خودمونو بکاویم ببینیم چی میخوایم؟؟قبل از اینکه وابستگی و دلدادگی پیش اومده باشه.بعد انتخاب کنیم بعد راهمونو بریم..بچه ها من تجربه نکردم اما یقین دارم شمام از من بپذیرین که اگر ما با یه کسی که به اون موجودی که عقل ما ترسیم کرده ،شبیهه،زیر  یک سقف زندگی کنیم ۱۰۰٪عشق رو تجربه خواهیم کرد،هیچوقت فک نکنید اول باید عاشق شید،یا اینکه یکبار عاشق شدین خودتونو محکوم کنین و دلتون رو ،که عشق فقط یک باره و من تا ابد باید به یاد اون فرد-نه خودش-  پایبند باشم ازدواج کنین ولی همچنان به یاد او پایبند .این بزرگترین ستمیه که می شه یک شخص به خودش بکنه....

اگر عقل شما با معیارایی که داره-که قطعا یکیش جاذبه هاییه که هممون میدونیم-کسی رو میپسنده یقین بدونین که قلب شما هم او را خواهد پذیرفت و عشق های قبلی رو فراموش خواهد کرد...

من همه اینا رو گفتم که اگر بریدین از عشق یه طرفه ،اما تو رو درواسی موندین،بنابر پیش فرضای ذهنی فک می کنید همیشه محکومین به اون عشق...یک کلام بهتون بگم ولش کن تمام!!

اگر ول نکنین باید همون طور که حالا عذابشو میکشین و هزینه می کنید بعدانم تاوان پس بدین .چرا؟چون همون طوری که عشق فریاد نیازهای خفته یا خفه شده ماست،-حالا از دید عرفانیش میل فطری خداجویی و معشوق مجاز از خداونده، از دید فرویدی هم نیازها و امیال فرو خفته ما که سر بر میارن، عصیان میکنن، انقلاب میکنن- یه میل گنده دیگه هم تو وجود ما هست شاید قوی ترین میل:حب الذات وقتی شماها عشق یک طرفه رو کشش بدین، کشش بدین... یه روز این میل از سرکوب و تحقیر سربه عصیان میذاره و خفتتونو می گیره و باید جواب پس بدین به سرزنشها و ندامتهای درونی که خوره روح میشن...

                                                                             دوست شما

                                                                                  آیتک

برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 298
+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند 1392ساعت 11 بعد از ظهر  توسط آیتک 

فردا دوباره ممبر میرم خیلی با حاله اونجا نشستن هر چیم فحش بدین زیر لب نمیشنوم
برچسب ها : ,
موضوع : | بازدید : 211
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن 1390ساعت 7 بعد از ظهر  توسط آیتک 

تجربیات من از عششششش...ق

سلام بچه ها ، دلم نمی خواد باهاتون احوالپرسی کنم راستشو بخواین،چون من کلا با آدمای اهل مطالعه،اهل بحث و گفتگو حال میکنم، تا حالا که هیشکی برام نظر نمیذاره بی رو درواسی بگم حس میکنم وبگردای ما فقط یه عده آدمایین که دنبال عکس مدلا و +۱۸ و اینجور چیزان،البته من کاملا به آرا و سلایق دیگران احترام میذارم و فک میکنم به طور کلی اگر این احترام وآزادی وجود میداشت ،حالا این جور وبها اینقد آمار مشتریشون نمی ترکوند... به هر جهت دلم میخواست تو این فضای مجازی به خلق و خو و ارزشهای خودم که ـ اولیش شاید این باشه که الکی الکی به هیچ کس احترام نمیذارم و با هر کی حال نمی کنم جواب سلامشم نمیدم هست-خیانت نکنم و بذارم طبعم آزاد و رها باشه و شمام در قضاوت آزاد و رها باشین و بگین اه... دختره ی گنده دماغ...من همون انگشت شمار دوستای خودمو داشته باشم بهتر از اینکه به باورهای خودم خیانت کنم تا دیگران تاییدم کنن انتخابات که شرکت نکردم ...

خوب بگذریم...امروز میخوام تجربیات خودم رو از عشق واستون بنویسم:

تجربیات من از عشق شامل ۰ مرتبه عاشق شدنه!بله من هیچوقت عاشق نشدم و بعد از این هم اینطور که خودم یقین دارم نخواهم شد چرا؟؟چون تو مطالب قبلیم هم گفتم من از اوایل نوجوونی که کلی رمان و کتاب روانشناسی روان کاوی و زندگی نامه مشاهیر که معمولا شامل عشقهای ناکام و یا موفق اونام هست خوندم و کاملا نظر قطعی و شفاف بدون علامت سوال در مورد عشق داشتم گفتم قطعی و شفاف ولی نگفتم درست چون من کمابیش به نسبیت اعتقاد دارم و معتقد نیستم نظر خودم یا هر کس دیگه حتما درست باشه...در ضمن دوستای خوبم فک نکنید بگید هیچ وقت موقعیت واسش پیش نیومده حالا اینطور میگه نه من اتفاقا بلوغ زودرس داشتم و به لحاظ قیزیولوزیکی و روحی روانی کاملا مستعد انواع احساسات تند بودم ضمن اینکه از خودم تعریف نکرده باشم دختری هستم که طبق گفته همه اطرافیانم خیلی خوشگل هستم و از سال دوم راهنمایی به بعد اصلا قدم تغییر نکرده و همون موقع مث حال۱۶۳ سانت بودم و با توجه به اینکه اون وقتا خیلی کلاس و باشگاه و... می رفتم م مث حالا منزوی و خونه نشین و افسرده نبودم کلی کیس داشتم...

من هیچ وقت در برابر هیچ یک از کیس ها قلبم نلغزید چرا؟؟شاید یه بیماری باشه نمی دونم،اما خودم فک میکنم به خاطر نظرات به خصوصم در مورد عشقه .نظراتم که به خصوص خودم که نیست اما با اکثر قریب به اتفاق جوونای دیگه متفاوته...

نظریات من:خوب من فک میکنم در درجه اول عشق یه چیز واقعی نیستش و کاملا مجازیه.زایده تخیلات احساسات و افکاریه که به صورت تاریخی به ماها رسیدن البته عشقی که من در موردش صحبت می کنم همون عشقیه که منظور همست.نه اون عشق مولانا و ...البته اون چیزی که گفتم تاریخی به ما رسیده بخش مهمیش همون اشعار مولاناست،منم مولانا رو بگم ارادت دارم کمه می پرسم...اما مجازی رو منظور همین بودش که ما انسانها یه فطرت من دراوردی داریم با تناقضات فراوان دیدید بچه ها هر خواننده ای هر فیلمسازی چه میدونم هنرمندی یه شاهکار داره که میون همه آثارش متمایزه ما شاهکار خداوندیم که خودشم وقتی ما بیچاره ها رو خلق کرده کلی کف کرده،دیدین این آیه فتبارک الله...رو که حتما .خوب گفتم بیچاره چون خلقت ماها خیلی مسئولیت سنگینی بوده و من خودم شخصا همیشه میگم خدایا کاشکی من هیچوقت دنیا نمیومدم...و توی قران هست که خداوند خواست امانت رو به زمین یا آسمانها بسپره اونا مردش نبودن و نپیرفتن ولی آدم نادون معذرت میخوام پفیوز پذیرفت این پفیوز رو که گفتم روح آدم رو منظورم بود نه حضرت آدم...خلاصه خداوند میگه انسان پذیرفت و

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا

خلاصه خداوند میگه انسان پذیرفت و او ظلوم وجهول یعنی بسیار-نه کم -ظالم(در حق خودش)و نادان بود ،همینه که میگم پفیوز با این امانتی که پذیرفته این آشو واسه ما پخته تا ابد... و حافظ هم گفته: آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه فال به نام من دیوانه زدند(منظور حافظ از دیوانه همون ... منه)

بچه ها یه وقت فک نکنید من جانماز آبکشم .نچ اصلا.معنی  این آیاتو در ذهن داشتم همین حالا فی المجلس سرچ کردم و کپی پیست کردم  که حرفام مستند باشن.

خلاصه این خلقت شاهکار خداوند معجونی از امیال و نیازها و خلاصه فیزیک حیوانی و فطرت آرزوها و خلاصه روحیات خداوندی...این تناقضات احساسات دو گانه و جدل ها و دعواهای درونی رو همه ماها از خردسالی حس کردیم در اعماق وجود خودمون.شاید عشق مهمترین نمود این تناقضات باشه بچه ها.

 

برچسب ها : عشق,
موضوع : | بازدید : 313
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن 1390ساعت 2 بعد از ظهر  توسط آیتک 

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد